تبليغاتX
Lonely Days
 
Lonely Days
 
 
سبد سبد زمین زیر پایت می ریزم و هزار هزار آسمان فدایت می کنم ، اما تو باز هم نمی آیی...
 
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است ؟


نکند دل ديگري ...او را اسير کرده است!

خنديدم و گفتم : او فقط اسير من است ..تنها دقايقي تاخير کرده است

گفتم : امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است!

 
خنديد به سادگيم آيينه وگفت:

احساس پاک تو را زنجير کرده است

گفتم : از عشق من چنين سخن مگوي...گفت : خوابي سال ها دير کرده است...

در آيينه به خود نگا ه مي کنم !

آري عشق توعجيب مرا پير کرده است...

راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....

(از وبلاگ chale.blogfa.com)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 22:21  توسط امیر  | 
خدایا کفر نمی گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

                                                          (دکتر علی شریعتی)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 23:3  توسط امیر  | 
سلام

بعد از کلی وقت دوباره دست به قلم شدم البته به درخواست دوستم لیلا از همین جا ازش تشکر می کنم که بهم یادآوری مرد که در این مورد مطلبی بنویسم.

حس می کنم ۴ سال قفسی برایم ساختند و هرچه که خواستند در این قفس به خوردم دادند و هیچ نگفتم چون نمی شد گفت چون اگر می گفتیم ستاره ای بهمان می زدند و همان آبی که بوی نفت می داد را هم از قفس بر میداشتند . امروز حس می کنم به اندازه ی کافی همه ی مردم قرمز شده اند در این ۴ سال ، البته با سیلی . امروز و در این بهار حس می کنم باید سبز بود باید دست یاران دبستانی را گرفت و گفت :ولی از نظر ما خونه باید سبز باشه ، بله سبز و همیشه سبز (۱).

دیگر نمی خواهم مثل یک گربه برای تکه ای گوشت سر به زیر بیندازم و نامه بنویسم و در آن میو میو کنم که شاید ذره ای تفاله گوشت برای من هم بریزند .دیگر نمی خواهم پدر من به جای دادن پول تو جیبی به من برای پسر همسایه شکلات بخرد تا با من هم بازی کند.

حرف برای گفتن زیاد است دوستان من رای من سبز بوده و سبز هست امیدوارم رئیس جمهور آینده ام سبز باشد...

راستی امسال دیگه کافی نیست که خودت سبز باشی مهم اینه که چقدر آدم را سبز کردی؟!

۱-تیتراژ آغازین سریال خانه سبز که توسط خسرو شکیبایی عزیز خوانده می شد.

 |+| نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 0:52  توسط امیر  | 
 من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي‌رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي‌خوانند!!!

                                                                        دکتر علی شریعتی

دکتر جان من چه بگویم ؟ بگویم رقص دختران زمانه ی ما در کلاس درس زیباتر است یا جماعت چهار نفره در مسجد؟!

کلیپ

دکتر جان من هیچ نمی گویم ، نمی گویم چرا که گفتنش شرمنده ام می کند!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 0:6  توسط امیر  | 
سلام

گاهی وقتا آدم دلش میگیره  و دوست داره یه کاری را توی اون لحظه انجام بده که یا کمی سبکترش کنه و یا باعث بشه که یادش بره واسه چی ناراحته ، این از اون وقتهاست و من هم جز توشتن کاری ازم بر نمیاد .  نمیدونم حکمت این تقویم چیه که واسه ماها درست کردن ، اصلا" گاهی وقتها با خودم فکر می کنم چه خوب می شد اگر تقویمی ساخته نشده بود که آدم مجبور باشه توی اون روزای خوب و بدشو علامت بذاره تا یادش نره ، اونجوری می شد به هر روزش به اندازه ی روزهای دیگرش امیدوار بود. چند سالی میشه که دم دمای عید نوروز که میشه اتفاقای خوبی واسم نمیوفتن. و من هم مجبورم توی این تقویم لعنتی علامت بذارم تا یادم نره که سال بعدی هم همین موقه ها باید منتظر یه اتفاق دیگه باشم. دیشب علی توی چایخونه بهم گفت : امیر دقت کردی جدیدا" چقدر کمتر می خندیم؟ راستش از قبل اینو از خودم سوال کرده بودم ، بهش گفتم چون تا وقتی آدمها سن کمی دارن اطرافشونو کوچیکتر و محدودتر میبینن مثلا" اگر امیر 8-9 ساله براش کافی بود تا توی خونه بهش لبخند بزنن تا اونم بخنده حالا دیگه امیر 20 ساله اطرافشو بزرگتر میبینه و منتظره که همه بهش لبخند بزنن تا اونم بخنده ، اما این اتفاق نمیوفته . خیلی وقته که دارم با خودم کلنجار میرم تا بتونم با خداحافظی ها کنار بیام اما متاسفانه هنوز هم بهش عادت نکردم. وبلاگ عزیزم این روزها تنها تویی که نوشته های سردرگم و بی سر و ته منو می خونی و ازت ممنونم.بعضی موقه ها هم فکر می کنم کاش می شد خودت هم راجع به نوشته هام نظر بدی ، اما حیف که تو فقط یه وبلاگی. آرش جان عذر می خوام که بازی وبلاگیتو انجام ندادم ، راستش یه مقدار درگیر بودم.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 23:36  توسط امیر  | 
 
  بالا